هیئت

خرید بک لینک
یا رب نظر تو برنگردد...شروع کردم به نوشتن آن هم وقتی که چیزی در ذهنم نیست! حال و هوای اربعین است و همه حلالیت می طلبند و بعدش هم خداحافظی و راهی کربلا می شوند. کربلا خواستنی است. هر چه باشی دوست داری راهی شوی. ربطی به سن و سال و توان جسمی و معرفت و اینکه چند بار رفته ای ندارد. تنها جایی که سختی کشیدن را دوست داشتم در سفر کربلا بود. اینکه در راه زیارت امام اذیت می شدم برایم شیرین بود.(1_گاهی اوقات فکر می کنم آیا جرات برای امام و دین مردن را دارم یا نه؟ حتی مردن هم نه؛ فدا کردن چیزهای بزرگ. الان به نظرم آمد وقتی سختی کشیدن در راه زیارت انقدر شیرین است؛ حتما مردن برای امام طعم جان می دهد. به قول شاهزاده مان احلی من العسل است لابد! هر وقت که به این ترس فکر می کنم با خودم می گویم وقتی امام زمان را دیدم ازشان می خواهم برایم دعا کنند؛ که یک ذره واهمه در وجودم نماند تا بتوانم همه چیز را بدم.2_ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم غافل ازآنکه شهادت رادجز به اهل درد ندهند. فکر کنم این عبارت حقیقت من را می گوید.)اما این روزها اربعین و کربلای امامم برایم شیرین تر شده است.داستان شبیه ماجرای نماز اول هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 3:50

یا رب نظر تو برنگردد...از همه ی روزهای دختر بودن یاد گرفته ام که وقتی جلوی مردی با جسارت سینه سپر کرده ای و با او سر شاخ شده ای مهم نیست چقدر محکم و جدی به نظر بیایی؛ باز هم ته قلبت می لرزد؛ شاید دستانت هم. آرزو می کنی کاش بود کسی که جای تو مرد می بود! سینه سپر می کرد و بار بحث کردن با نامحرم را به دوش می کشید.مهم نیست سر جلسات حجاب چقدر منطقی به نظر برسی باز هم دلت می خواهد کس دیگری به جای تو جواب کسانی را می داد که از وجود کاباره دفاع می کنند.کس دیگری بود که با فلان مسئول بحث می کرد تا تو مجبور نباشی رفتارهای دور از شأن خودت را تحمل کنی و خانمانه از عقب همه چیز را تماشا کنی که روی روال است.یا حتی در اتاق موقع باز کردن در رب و مربا بود تا مجبور نباشی زور بزنی.در تاکسی کنارت نشسته بود تا مجبور نشوی پول را از لبه ی آن بگیری و به راننده بدهی.محرم ها بود تا مجبور نشوی حسرت به دل فلان هئیت بمانی. بنشینی تَرک موتور و راحت تا هئیت ذکرت را بگویی.پ.ن1: اینها همه بهانه است. اصل لتسکنوا الیهاست.پ.ن2: شاید این خورده ریزها را که جمع کنی یک تکه از پازل سکون و آرامش را پر کنند.پ.ن3: دلم می هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 3:50

یا رب نظر تو برنگردد...امروز، سه آذر یک صبح زیبای پاییزی بالاخره دیدمشان. وقتی که حدیث مژده ی دیدار را داد در سرویس بودم و برای کلاس ساعت 3 آیین می رفتم. وقتی خبر را داد باور نمی کردم. تا نیم ساعت خنده از لب هایم دور نمی شد. همین طور خندان سمت کلاس می رفتم طوری که اگر کسی رویم دقیق می شد با خود می گفت یقینا دیوانه ام. چند روز بعد آماده شدیم و بعد از نماز ظهر رفتیم سپاه الغدیر. باید پیش از اذان می رسیدیم اما طبق معمول دیر کردیم. نماز خوانده رفتیم. بچها ناهار هم خورده بودند. رفتیم داخل سلف سربازها. از دیدنمان خیلی تعجب کردند. بندگان خدا کارمان را راه انداختند و غذاها را در ظرف یک بار مصرف گذاشتند تا راهی شویم. ندا آمده بود بدرقه ی ما. قرار نبود همراهمان راهی شود. اما شروع کردیم به چانه زنی. خدا خواست و او هم سوار شد. سید هم قم سوار شد و جمعمان جمع شد.برای نماز مغرب و عشا بین راه توقف کردند. در هوای بسسسیار سرد نماز خواندیم و سریع سوار شدیم. در اتوبوس چای خوردیم. رسیدیم تهران و رفتیم مدرسه شهید مطهری. اول فکر کردم مدرسه ی آقا محمدرضاست بعد متوجه شدیم چیزی در مایه های مدرسه افسری ست. ا هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: حضرت ماه,حضرت ماه شعر,حضرت ماه دانلود, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 3:50

صفحه بندی