یا رب نظر تو برنگردد...امروز، سه آذر یک صبح زیبای پاییزی بالاخره دیدمشان. وقتی که حدیث مژده ی دیدار را داد در سرویس بودم و برای کلاس ساعت 3 آیین می رفتم. وقتی خبر را داد باور نمی کردم. تا نیم ساعت خنده از لب هایم دور نمی شد. همین طور خندان سمت کلاس می رفتم طوری که اگر کسی رویم دقیق می شد با خود می گفت یقینا دیوانه ام. چند روز بعد آماده شدیم و بعد از نماز ظهر رفتیم سپاه الغدیر. باید پیش از اذان می رسیدیم اما طبق معمول دیر کردیم. نماز خوانده رفتیم. بچها ناهار هم خورده بودند. رفتیم داخل سلف سربازها. از دیدنمان خیلی تعجب کردند. بندگان خدا کارمان را راه انداختند و غذاها را در ظرف یک بار مصرف گذاشتند تا راهی شویم. ندا آمده بود بدرقه ی ما. قرار نبود همراهمان راهی شود. اما شروع کردیم به چانه زنی. خدا خواست و او هم سوار شد. سید هم قم سوار شد و جمعمان جمع شد.برای نماز مغرب و عشا بین راه توقف کردند. در هوای بسسسیار سرد نماز خواندیم و سریع سوار شدیم. در اتوبوس چای خوردیم. رسیدیم تهران و رفتیم مدرسه شهید مطهری. اول فکر کردم مدرسه ی آقا محمدرضاست بعد متوجه شدیم چیزی در مایه های مدرسه افسری ست. ا هیئت...
ما را در سایت هیئت دنبال میکنید
برچسب: حضرت ماه,حضرت ماه شعر,حضرت ماه دانلود, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 3:50